نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۱۶ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

خواهی که به هیچ غم نمیری

تا دست دهد پیاله گیری

می نوش به شادی و شو از او

آن دم که به دست غم اسیری

نی گفت به زیر لب همین است

اگر اهل دلی نفس پذیری

در سرزمی ات چو تاج لعل است

سلطانی و صاحب سریری

من درد کشم نه شاه و درویش

فارغ ز بزرگی و حقیری

در عشق جوانم و توانگر

غم نیست ز پیری و قیری

از سرو روان عصای پیری

شد پیر کمال بایدش ساخت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر درباره‌ی اهمیت شادی و عشق در زندگی صحبت می‌کند. او به خواننده می‌گوید که اگر می‌خواهد از غم فاصله بگیرد و به شادی دست یابد، باید به عشق و شادی روی آورد. شاعر بر این باور است که در عشق، تفاوتی بین بزرگ و کوچک، شاه و درویش وجود ندارد و همه باید از زیبایی‌های عشق و جوانی بهره‌مند شوند. او می‌گوید که با وجود دردها و چالش‌ها، مهم‌ترین چیز، درک عمیق از عشق و شادی است. عشق و شادی می‌تواند انسان را از غم‌ها رها سازد و به او زندگی دهد.