شمارهٔ ۱۰۲۰ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
دست ندارم از تو من گرچه ز پایم افکنی
تیزترم به دوستی گر همه تیغ میزنی
نیست ز هم مفارقت سایه و آفتاب را
هر طرفی که میروی من به تو و تو با منی
ای نفس صبا ز ما بر سر زلف او بگوی
چند به دلشکستگان عهد کنیّ و بشکنی
سرو بلندپایه را آن همه ناز کی رسد
پیش درخت قامتت گر نکند فروتنی
ای به امید وصل او بر زده دست و آستین
این نشود میسرت جز که به پاکدامنی
شکر که گر دمی زدم در همه عمر خویشتن
با تو به دوستی زدم با دگران به دشمنی
شوق لب تو میدهد ذوق سخن کمال را
مرغ سخنسرا نشد تا که نگشت گلشنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق عشق و دوستی میپردازد. شاعر با وجود تمام مشکلات و دشواریها، هنوز به ارتباط خود با معشوقش پایبند است و میگوید که حتی اگر معشوق او را رها کند، او همچنان به او فکر میکند. شاعر به زیباییهای عشق و دوستی اشاره میکند و تأکید میکند که عشق واقعی نیاز به پاکدامنی و وفاداری دارد. همچنین، شوق و عشق او به معشوقش، الهامبخش او برای خلق اشعار زیبا و پرشور است. در نهایت، شعر به اهمیت عشق و ارتباط در زندگی انسانی اشاره دارد.