شمارهٔ ۱۰۲۲ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل رفت به باد دلپذیری
کسی را نبود زجان گزیری
از عشق بتان جوان شود پیر
این نکه شنیده ام ز پیری
گیرم سر زلف و دارمش دوست
زینگونه کراست دار و گیری
صد چرخ زند بر آتش از ذوق
صیدی که تو افکنی به تیری
پایم که دل منت به دست است
گر زانکه گرفته ضمیری
بیند مگر دو دیده در آب
الطف بدن ترا نظیری
گم کرد کمال دل در آن کوی
بازآ و بجودل فقیری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و درد ناشی از عشق میپردازد. شاعر از بیکسی و تنهایی خود شکایت دارد و بیان میکند که عشق به دلش پیری میآورد. او اشاره میکند که اگرچه دل در عشق گرفتار است، اما باز هم زیباییها را میبیند و دلش به ویرانی کشیده شده است. شاعر از معشوق خود میخواهد که به او برگردد و او را از این حالتی که در آن به سر میبرد، نجات دهد. در واقع، این اثر به تمایلات عاطفی و روحی انسان در مواجهه با عشق و جدایی اشاره دارد.