شمارهٔ ۱۰۲۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
دل می کنی جراحت و مرهم نمیدهی
عیسی دمی و آب به آدم نمیدهی
داروی جان ز حقه لبهات میدهد
با جان خسته چاشنی هم نمیدهی
کوی تو کعبه و لب لعل تو زمزم است
آبی چرا به تشنه زمزم نمیدهی
دست رقیب نیز به آن لب نمی رسد
باری بدیو شکر که خانم نمی دهی
وردم دعای نسبت به محراب ابروان
کز درد و غم وظیفه من کم نمیدهی
نامحرمان کجا بحریم نور را برند
چون را در آن مقام به محرم نمیدهی
زیبد گدانی در دلبر ترا کمال
کان سلطنت به ملک دو عالم نمیدهی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دلتنگی و رنج خود میگوید و کنایه به عشق و محبوب دارد. او از محبوبش میخواهد که به او مرهمی برای جراحتهای دلش بدهد و از او آبی برای رفع تشنگیاش فراهم کند. شاعر به زیباییهای محبوب اشاره میکند و نسبت به محبت و پذیرش او احساس کمبود دارد. او همچنین به اهمیت و جایگاه خود در دل محبوب اشاره میکند و از او تقاضا میکند که بیشتر به او توجه کند. در نهایت، شاعر با احساس ناامیدی از وضعیت خود، از محبوب میخواهد که توجه بیشتری به او داشته باشد.