شمارهٔ ۱۰۲۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
راز معشوق حدیثیست نهانداشتنی
ای صبا پیش کس از قصه ما دم نزنی
شمع میخواست که راند سخن راز
نیک بودش که بر آمد به زبان سوختنی
خلوت راز واعظا نعرهٔ مستانه کجا و تو کجا
عاشقی ناشده گرمی مکن ای ناشدنی
شیشه رند توان زیر قدم زور شکست
قدم آن باشد و مردی که خمارش شکنی
پیرهن گر تنت آزرد چه پوشی آن را
عیب یوسف نتوان کرد به نازکبدنی
غنچه پیش دهنت لب به حدیثی نگشود
رسم خجلتزدگان است بلی کمسخنی
گفته بودی سرت از تیغ رهانیم کمال
زنده گردم ز سر این وعده چو دریا نکنی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شعر اشاره به راز عشق دارد و تأکید میکند که از بیان آن باید خودداری کرد. شاعر از صبا میخواهد که درباره داستان عاشقانهاش با کسی صحبت نکند. او میگوید شمعی میخواست تا رازها را فاش کند، اما برعکس به سوختن میانجامید. شعلهور شدن عشق و عبادت را به نوعی دوگانگی میبیند. همچنین به عواطف و مشکلات عشق، مانند ضعف و عیبها، اشاره میکند. در نهایت، وعدهای را که به او داده شده، به چالش میکشد و از دیگران میخواهد که در این زمینه محتاط باشند.