شمارهٔ ۱۰۳۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
طبیب عاشقان آمد بیا بگذار بیدردی
چه میخواهی ازین رحمت دوائی جو که به گردی
طریق عاشقی بر گیر و سروی دردمندان شو
که بیعشقی و بیدردی نباشد شیوه مردی
رخت گر زردشد زین درد کار خویش چون زر دان
که چون زر سرخ روبنهاست عاشق را ز رخ دردی
دلا جز خون مزگانی نرفت از پیش یک کارت
درون ریش درویشی مگر پیموجب آزردی
گرت ئیت نه روی اوست از هر سجده در قبله
بگیر از سر نماز خود که در نیت خطا کردی
بروی زرد بنمایم نشسته خاک کویت را
به عقبی گر به پرسندم که از دنیا چه آوردی
غم و اندوه بی یاریز بیدردان نباید خوش
کمال اینها نرا زید که صاحب دردی و فردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری است درباره عشق و دردهای ناشی از آن. شاعر به معشوق میگوید که بیعشقی و بیدردی نشانه مردانگی نیست و باید در عشق تلاش کند. او به اهمیت درک درد و رنج عاشقانه اشاره میکند و میگوید که درست نیست که انسان از چالشهای عاشقانه بگریزد. شاعر همچنین به زیبایی و ارزش عشق پرداخته و تأکید میکند که تنها تلاش در راستای عشق و درک دردهای آن است که باعث شکوفایی روح خواهد شد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که زندگی بدون عشق و احساس، بیمعناست و نباید از این رنجها فرار کرد.