شمارهٔ ۱۰۴۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام سر که ندارد دماغ سودایی
کدام دل که بود خالی از تمنایی
کجاست پای روانی کدام دست و دل است
نیست بسته به زنجیر زلف زیبایی
مکن ملامتم ای مدعی در این دعوی
هست در سر هر کس به قدر سودایی
چو صبح اگر نفسی میزنم ز مهر مهیست
بود هر آینه این دم زدن هم از جایی
بیا و سرو قد خویش عرضه کن بر ما
همچو سرو قدت نیست مجلسآرایی
حدیث سرو چمن با قدت نباید راست
که پیش او نتوان گفت زیر و بالایی
چنان ربوده حسن تو شد وجود کمال
که هیچگونه ندارد به خویش پروایی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف احساسات انسانی و عشق و زیبایی میپردازد. شاعر به سر و دل کسانی اشاره میکند که خواهان عشق و زیبایی هستند و هیچ کس نیست که از این تمنا خالی باشد. او به زیباییهایی چون موی معشوق اشاره میکند و از قدرت این زیباییها در جذب دلها سخن میگوید. شاعر همچنین از ملامت دیگران در مورد اشتیاقهای عاشقانه پرهیز میکند و تأکید میکند که هرکس در دل خود نوعی خواسته و آرزو دارد. در نهایت، او زیبایی معشوق را چنان وصف میکند که هیچ چیز دیگر در برابر آن نمیتواند عرض اندام کند و حتی خود زیبا نیز به این حقیقت آگاه است و از آن غفلت نمیکند.