شمارهٔ ۱۰۴۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گر بری دست به آئینه و در خود نگری
ببری دست ز عشاق به صاحب نظری
ننگری دود درونها که به بالا ز تو رفت
شرم داری مگر از ما که به بالا نگری
روز وصلم ز شب هجر بتر سوزی جان
همچو آتش که به خرمن چو رسی تیز تری
آتش از سر گذرد خرمن دل سوخته را
چون به سروقت جگر سوختگان در گذری
جان و سر هر دو به پای تو از آن می سپرم
که اگر خاک شوم باز به پایت سپری
شد ز خون شیشه دلها پرو دور لب تست
فرصتت باد که این می به تمامی بخوری
زاهد از روی تو مهجور و به خود مغرورست
خویشتن بینی او بین به چنین بی بصری
محتسب را ز من رند خبردار کنید
که من از سوی یکی هستم و تو بی خبری
هر کسی جان ببرة تحفه بر دوست کمال
سر ببر تو چه کنی جان نتوانی که بری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به تأمل در خود و ارتباط با معشوق میپردازد. او اشاره میکند که عشق واقعی نیازمند خودشناسی است و تنها با نگریستن در دل و آینه میتوان به حقیقت رسید. همچنین بیان میکند که آتش عشق چنان سوزاننده است که در روز وصال، جان را میسوزاند و شدت آن از شب هجر بیشتر است. شاعر ابراز میکند که جان و سرش را برای معشوق فدای او میکند و از زاهدان و عالمان میخواهد که از واقعیت عشق آگاه شوند و به خود مغرور نشوند. در پایان، اشاره میکند که اگر کسی جانش را برای عشق فدا کند، ارزشمندتر از دیگران است و در نهایت تأکید بر این دارد که عشق و جنون درک عمیقتری از زندگی و حقیقت به همراه دارد.