نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۵۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گر زلف خود به فتنه و شوخی رها کنی

سرهای ما کشان همه در زیر پا کنی

گفتی نمایمت رخ و کامت ز لب دهم

لطفیست این و مهر تو اینها کجا کنی

شوخی فراغ از آتش و آبت از آن مدام

در دل مقام سازی و در دیده جا کنی

من آن نی ام که ناله کنم از تو چون قلم

گر خود به تیغ، بند ز بندم جدا کنی

بر عاشقان حیب که یک یک جفا کند

از نو به ای رقیب که صد صد وفا کنی

دیدی صفای عارضش ای دیده گریه چیست

بعد از صفا به گریه چرا ماجرا کنی

آن خط همیشه مشک خطا خواندن کمال

در یک خط ای عجب ز چه چندین خطا کنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به معشوق خود می‌گوید که اگر او زلف خود را به فتنه و شوخی رها کند، سرهای عاشقان را زیر پا می‌گذارد. او از معشوق می‌خواهد که زیبایی‌هایش را نشان دهد و لبخند بزند. شاعر به شدت از دوری و جدایی رنج می‌برد و از معشوق می‌خواهد که به او وفا کند و به عاشقان جفا نکند. او به گریه و اندوه حاصل از این جدایی اشاره می‌کند و همچنین به تناقض‌های عشق و زیبایی‌های معشوق می‌پردازد و از او می‌خواهد تا به اشتباهاتی که در عشق می‌کند، توجه کند. در نهایت او به عشق و عواطف عمیق خود اشاره کرده و خواهان توجه و لبخند معشوق است.