شمارهٔ ۱۰۶۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
من کیستم که ورزم سودای چون تو باری
حیف أبدم که گردی مشغول خاکساری
کار خود است ما را بار غمت کشیدن
خوش وقت آنکه دارد زین نوع کار و باری
گفتم به خاک پایت باشم رفیق لیکن
ترسم ازین نشیند بر دامنت غباری
زلفت چو شد پریشان از جمع ما برانش
کاین حلقه را نشاید هر نیره روزگاری
گر سرو پیش قدت آزاد شد به خدمت
گل را چه برگ باشد در معرض نو باری
ساقی ز جام دوشین دیگر می آر ما را
که امروز اگر خم آری هم نشکند خماری
بستیم در هوایت بر خود در هوس را
عاقل کسی که نبود دربند غمگساری
زآن زلف سرکش ای دل نومیدهم نباشی
که کار به روز آید شام امیدواری
گر دست من بگیری گردد قلک غلامت
مه چون کمال گیرد آرندش اعتباری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساساتی عمیق از عشق و امیدواری است. شاعر به خود یادآوری میکند که در مقایسه با معشوقش، به نظر کماهمیت میآید و خود را به خاطر داشتن بار غم عشق مستحق میداند. او به معشوقش میگوید که دوست دارد همیشه در خدمتش باشد، اما نگران است که مبادا بر او آسیبی وارد شود. همچنین، شاعر به زیبایی معشوق اشاره میکند و میگوید که اگرچه همه چیز ممکن است دچار تغییر و ناپایداری شود، عشق و امید در زندگی او باقی خواهد ماند. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که دستش را بگیرد، زیرا این عشق برای او اعتبار و ارزش میآورد.