شمارهٔ ۱۰۶۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
مویت از عنبر تر فرق ندارد مویی
نافه مشک برد از سر زلفت بویی
آدمی نیست همانا که ز حیوان بتر است
هر که را نیست به خاطر هوس مه روئی
نیست امکان که دل از کوی تو بر گیرد دل
عقل هر چند نظر می کند از هر سویی
پیش چشمم چه عجب گر نرود آب فرات
هر کجا بحر بود قدر ندارد جویی
شادمانم من از آن ماه مبارک رخ تو
نیک بخت آنکه بود بنده نیکو رویی
بر رخت می کند آن زلف سیه سیاری
صحن فردوس نگر جلوه کند هندوئی
نرود پای کمال از سر کویت هرگز
خوشتر از کوی دلارام نباشد کویی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره زیبایی و جذابیت معشوقه صحبت میکند. شاعر با تشبیه موی معشوق به عنبر و زلفش به مشک، به زیبایی او اشاره میکند. او میگوید که انسانها تنها به خاطر هوس و عشق به معشوق، از حیوانات نیز بدتر میشوند. شاعر از دل خود مینالد که نمیتواند از یاد معشوق برهد و عقلش نمیتواند از محبتش فرار کند. او همچنین به شادیهایی که دیدن چهره معشوق به او میدهد اشاره میکند و معتقد است که هیچ جایی بهاندازه کوی محبوبش خوشایند نیست و همیشه پای کمال از سر کوی او دور نخواهد شد.