نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

ورای آن چه سعادت بود که ناگاهی

به حال بی سروپائی نظر کند شاهی

چراغ صبحدم دل فروز عالم را

چه کم شود که شود رهنمای گمراهی

نسیم را چه زیان گر ز راه هم نفسی

کند عنایت دل خسته ای سحرگاهی

به جان و دل شده ام پای بند بند گیت

نه از سر غرضی نه ز روی اکراهی

چگونه دست توان داشت از چنین سروی

چگونه روی توان تافت از چنین ماهی

هلال ابروی او را ز حسن موئی کم

نگردد ار نگرد سوی ما به هر ماهی

سخن دراز شد و خالص سخن این است

که چون منت نبود مخلص و هواخواهی

کمال عز قبول نر از سعادت یافت

که بافت از همه اقران خود چنین جاهی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این متن به زیبایی و عمق عاشقانه و فلسفی می‌پردازد. شاعر از حال و هوای عاشقانه‌ای صحبت می‌کند که در آن، به تأثیرات عشق و محبت اشاره می‌کند. او از بی‌پناهی و سرگردانی در جستجوی محبت و روشنایی صبح سخن می‌گوید. همچنین، تأکید بر زیبایی محبوب و احساسات عمیق در رابطه عاشقانه را در بر دارد. شاعر بیان می‌کند که عشق واقعی بی‌هیچ غرض و توقعی است و در نهایت به این نتیجه می‌رسد که کمال و موفقیت در زندگی از طریق عشق حقیقی به دست می‌آید.