نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷۱ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

نیست بهای جان بسی پیش تو چون کشد کسی

در نظرت جهان و جان نیست به قیمت خسی

شادی جان اگر توئی نیست غم جهان مرا

غصه چه وحشت آورد با رخ چون تو مونسی

از لب و غمزة توأم باده پرست و مست هم

باده و ساقئی چنین نیست به هیچ مجلسی

زیر دو لبه سه بوسه ام گفتی و چشم چار شد

چون به یکی نمیرسی وعده چه میدهی بسی

از تو به من چو بلبلان نالم و بس که در چمن

می رخ زرد و چشم تر نیست گلی و نرگسی

سهر قلم ز بیخودی باز نداند از رقم

نقطة خالت ار فتد بر ورق مهندسی

یافت کمال وصل تو دولت نقد او ببین

نقد چنین کم اوفتد خاصه به دست مفلسی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به ارزش وجود محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که جان و جهان در نظر او بی‌ارزشند در مقایسه با محبوب. او از شادی و عشق به محبوب سخن می‌گوید و بیان می‌کند که با وجود او، هیچ غمی را احساس نمی‌کند. همچنین، شاعر به زیبایی‌های لب و چشمان محبوب اشاره دارد و می‌گوید که باده و مستی در این فضای عشق قابل مقایسه با هیچ چیز نیست. او در ادامه بیان می‌کند که وعده‌های واهی از محبوب بی‌معنا هستند و درد و غمش را ناشی از فاصله‌اش با محبوب می‌داند. در نهایت، شاعر به ارزش وصل محبوب اشاره می‌کند و اعتراف می‌کند که این وصال برای او مانند گنجی نادر است.