شمارهٔ ۱۰۷۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
هر لحظه بما از تو رسد تحفة دردی
گر این نبدی عاشق درویش چه خوردی
دل چاره درد تو به این کرد که خون شد
این چاره نبودی دل بیچاره چه کردی
میسوخت سراپای وجودم ز دل گرم
گر مینزدم هر دم ازین غم دم سردی
حورانْ کفنِ من همه در روی بمالند
با خاک لحد گر برم از کوی تو گردی
عاشق به شَهِ فرد یگانه ننشیند
گر نیست چو فرزین ز دو عالم شده فردی
کو بار سبکروح که بهر دل مجروح
سازیم ز خاک قدمش مرهم دردی
تا چند کمال این همه درمان طلبیدن
رنجی بر و دردی طلب از باطن مردی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عمیق و دردهای عاشقانه میپردازد. شاعر از عشق و دردی که بر دوش دارد سخن میگوید و نشان میدهد که چگونه این درد به بخشی از وجودش تبدیل شده است. او اشاره میکند که اگر عشق و درویش نبود، چه حالی دچار میشد. دلش با خون، نشانهای از عمق این درد دارد و از غم و سوزش درونی خود ناله میکند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که به رغم تلاشهایش برای درمان این درد، کماکان در جستجوی آرامش و شناخت بهتر خود و عشقش است.