شمارهٔ ۱۰۷۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
یارب این درد دل و فرقت جانان تا کی
در دلم بار فراق و غم خوبان تا کی
هر نفس جان به لب آمد ز غم هجر مرا
بر من این غصه چرخ و غم هجران تا کی
خود نگردد دلم از دور فلک روزی شاد
زندگانی به من خسته بدین سان تا کی
هر کسی در پی کاری و سر و سامانیست
من سرگشته چنین بی سر و سامان تا کی
آخر ای بخت مرا راه به منزل بنما
که بجان آمدم این رنج بیابان تا کی
ای طبیب دل عشاق دوا سار مرا
جانم آید به لب از حسرت جانان تا کی
دلبرا کار دل خسته غمگین کمال
همچو حال سر زلف تو پریشان تا کی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به ناله و فریاد از درد فراق و غم ناشی از دوری معشوق میپردازد. او از اینکه هر لحظه به خاطر دوری جان به لبش میرسد، ناله میکند و از تقدیر خود میخواهد که راهی به سوی خوشی نشان دهد. شاعر احساس بیراهی و سردرگمی میکند و از طبیب دل عشاق، در خواست درمانی برای دردهایش دارد. در نهایت، او به حال پریشان عشق و غم خود اشاره میکند و از وضعیت نابسامان روحیاش گلایه دارد.