نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۰۷۸ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

هیچ شب ای مه از وطن جانب ما نیامدی

همچو شهان به مرحمت سوی گدا نیامدی

سوخت غمم چو از دعا حاجت ما روا نشد

هیکل خویش سوختم چون به دعا نیامدی

آمده به قصد جان هجر تو کشته شب مرا

درد و دریغ جان من دوش چرا نیامدی

نیست سزای دیدنت دیده بگیر ز آینه

زانکه جمال خویش را جز تو سزا نیامدی

از سر زلف دلکشت کس نشنید بوی جان

تا به سر شکستگان همچو صبا نیامدی

جان نفشانده بر در کعبه وصل دلبران

طوف مکن چو از سَرِ صدق و صفا نیامدی

هست کمال گفتیم این همه درد گرد تو

درد کجا رود دگر چون تو دوا نیامدی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این غزل به تحسر و اندوه ناشی از دوری و غیبت محبوبش می‌پردازد. او از این که محبوبش هیچ وقت به سوی او نیامده است، ابراز ناامیدی می‌کند و از سوختن دلش به خاطر دعا نکردن و برآورده نشدن خواسته‌هایش شکایت دارد. شاعر به غم و درد شدید خود اشاره می‌کند و این حس را با تصاویری از عشق و زیبایی توصیف می‌کند. او می‌گوید که بدون دیدن محبوب، دیگر نمی‌تواند به زیبایی‌ها بپردازد و همه چیز بی‌معناست. در نهایت، شاعر بیان می‌کند که تنها دل‌خوشی او در جهان عشق، رسیدن به محبوب است که هرگز محقق نشده.