نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۱۱ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

بی درد دلی لذت درمان نتوان یافت

تاجان ندهی صحبت جانان نتوان یافت

هر دل نبود جای غم عشق تو کان غم

گنجیست که جز در دل ویران نتوان یافت

در دامن خاری بنشینیم چو گل نیست

با درد بسازیم چو درمان نتوان یافت

تا چشم تو جادو بود و خشم نو کافر

در روی زمین هیچ مسلمان نتوان یافت

جان پروریی کز لب دلجوی تو دیدم

انصاف که در چشمه حیوان نتوان یافت

با گرم روی واقف این راه چه خوش گفت

آهسته که این راه پر آسان نتوان یافت

در بند میان از دل و جان بندگی اش

بی قرب شرف تربت سلطان نتوان یافت

را برخیز کمالا تو که آن کعبه مقصود

بی آنکه کنی قطع بیابان نتوان یافت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به بیان دشواری‌های عشق و تلاش‌های ناکام برای یافتن آرامش و درمان دل می‌پردازد. او می‌گوید که لذت واقعی درمانی در دل بی‌درد وجود ندارد و تنها در صورت صحبت با محبوب، می‌توان به آسایش دست یافت. عشق او به قدری عمیق و ارزشمند است که غم آن، گنجی در دل ویران به شمار می‌آید. شاعر به تصویر کشیدن زحمت عشق، درد و رنج آن را طبیعی می‌داند و همچنین بر پیچیدگی‌های مسیر عشق تأکید می‌کند. او به خوبی می‌داند که بدون قربانی کردن و فداکاری، به بهشت عشق نخواهد رسید و در نهایت، راهی که باید پیموده شود، نیازمند تلاش و صبر است.