شمارهٔ ۱۲۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
حسن پس، بار مرا، مهر و وفا گر نیست نیست
و شیوه عاشق کشان غیر از جفا گر نیست نیست
در سر او اینکه ریزد خون ما گر هست هست
کشته را از آن لب امید خونبها گر نیست نیست
عشرت و عیش بتان با عاشقان جور و جفاست
عیش وعشرت باش گو او را مرا گر نیست نیست
هست شب ها مجلس ما را به رویش تمام
شمع دیگر در میان جمع ما گر نیست نیست
خاک پاش از گریه چون کحل الجواهر ساختم
دید گوهرفشان را توتیا گر نیست نیست
آن حدیث چون شکر ما را پسندست و کمر
این دهان پیدا میان هم در قبا گر نیست نیست
روز و شب دریوزه گر بس گرڈ کوی او کمال
بر در سلطان ما دیگر گدا گر نیست نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و وفا سخن میگوید و نشان میدهد که اگر محبت و وفای حسینی وجود نداشته باشد، هیچ چیز ارزشمند نیست. او به جفا و بیوفایی عاشقکشان اشاره میکند و برای عاشقان، عیش و خوشی را نه تنها نسبت میدهد به بتان زیبایی، بلکه میفهماند که آنگاه که او نیست، هیچ لذتی در زندگی وجود ندارد. شاعر شامگاهان را به یاد جلسات عاشقانه میآورد و بر غمهای خود میافزاید. او با خیالی ژرف از زیارت و نزدیک شدن به معشوق صحبت میکند و در نهایت به حالت گدا و درویش خود در نوازش درگاه محبوب اشاره میکند و بر این نکته تأکید میکند که گدایی در درگاه عشق، کمال است و دیگر هیچ چیز برابر با آن نیست.