شمارهٔ ۱۲۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خرابه دل من پر شد از محبت دوست
مباد هیچ دلی خالی از مودت دوست
کدام دولت و فرصت نیافت هر که بیافت
سعادت شرف وصل بار و صحبت دوست
اگرچه در خور او خدمتی نمی آید
شویم معتکف آستان خدمت دوست
رسد بغایت همت چنانکه دلخواه است
را از زبان و دست و دل من ز شکر نعمت دوست
کمال خسته دل و نامراد و بیحاصل
چه باشد ار به مرادی رسد ز دولت دوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این ابیات از عشق و محبت نسبت به دوست سخن میگوید. او بیان میکند که دلش از محبت دوست پر شده و آرزو دارد که هیچ دلی از محبت خالی نباشد. همچنین اشاره میکند که هیچکس نمیتواند به سعادت و موفقیت دست یابد مگر اینکه در کنار دوست باشد. شاعر حتی اگر نتواند خدمتی به محبوبش کند، باز هم میخواهد در آستان او باشد و از محبتش بهرهمند شود. در پایان، او بر این باور است که اگر انسان به مرادش برسد، این همه از نعمت دوستی است که باید شکرگزاری کند.