شمارهٔ ۱۳۵ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
درد کز دل خاست درمانیش نیست
خون که دلبر ریخت تاوانیش نیست
از لبت دورم چو مهجورم ز تو
جان ندارد هر که جانانیش نیست
بی رخت شد چون دهانت عیش من
تنگ عیش است آنکه بستانیش نیست
پیشه رندان پارسا طفل رهست
لاجرم جز چشم گریانیش نیست
نیست مسکینی که بر بویت چو عود
دود پیدا سوز پنهانیش نیست
پیر ما بوسی از آن لب بر نکند
چون کند بیچاره دندانیش نیست
نیست بیار لذتی در خور کمال
بی نمک خوانی که مهمانیش نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان درد و اندوه شاعر میپردازد. شاعر از دردی عمیق حرف میزند که ناشی از جدایی و فراق است و به این نکته اشاره میکند که این درد درمانی ندارد. او به عشق و زیبایی محبوب خود اشاره میکند و میگوید که زندگی بدون آن محبوب، شادابی و لذتی ندارد. شاعر همچنین به این مسئله اشاره میکند که هر کسی که نتواند محبوبش را در کنار خود داشته باشد، از زندگی لذتی نمیبرد و دچار اندوه میشود. در نهایت، او به این نکته میرسد که لذت واقعی در کنار محبوب و در آغوش کشیدن او نهفته است و بدون او، زندگی بیمعنا میگردد.