شمارهٔ ۱۳۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در سر از دود دلم شمع صفت سودایی است
آری این گریه و سوز من و شمع از جایی است
همچو شمع همه تن آنش سودای مهی است
همچو صبحم همه جان مهر جهانآرایی است
گر به مأوا نرسد این دل من مجموعم
که سر زلف پریشان تو خوش مأوایی است
ابرویت گوشه نشین گشت ولی فایده چیست
که به هر جانبی از فقه او غوغایی است
چشم ما را بگذاری به لب دجله روی
دجله رودی است ولی دیده ما دریایی است
راز هم با لب خود گوی که خوش همنفسی ست
عشق با قامت خود باز که خوش بالایی است
در غم روی تو چون موی تو آشفته کمال
عمر بر باد دهی دل سیهی کج رایی است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از حالت درونی خود و عشقش سخن میگوید. او خود را شمعی میداند که در آتش عاشقانهاش میسوزد. گریه و سوز او ناشی از علاقه عمیق به معشوقش است. او مانند شمع تمام وجودش را به خاطر عشق به محبوبش فدای میکند و از این وابستگی به شدت احساس عذاب میکند. همچنین، شاعر به زیبایی چهره محبوب اشاره میکند و از غم جدایی و آشفتگی درونیاش مینالد. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که عشق با وجود درد و رنجی که به همراه دارد، زیبایی و ارزش بسیاری دارد.