شمارهٔ ۱۳۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
در سر زلف تو تنها به دل شیدا رفت
و دل هر دو به هم در سر این سودا رفت
رفت دل بکنه چون باد در آن حلقه زلف
شب تاریک زهی دل که چنین تنها رفت
از سر زلف تو دوشینه حکایات دراز
همه گفتند ولی باد صبا تنها رفت
بر درت گرچه زدم خاک به چشمان رقیب
حیف از آن سرمه که در دیده نابینا رفت
دانة خال به بالای لبت دانی چیست؟
زین دل سوخته دودی است که بر بالا رفت
روی ننموده به یک زاهد و میخواره هنوز
از تو در صومعه و میکده صد غوغا رفت
در سماعی که غزلهای تو خواندند کمال
صوفیان را همه از سر هوس حلوا رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به زیبایی و جذابیت معشوق میپردازد و احساسات عمیق خود را بیان میکند. او از دل شیدا و دلهایی که در عشق غرق شدهاند سخن میگوید و از رفتن دلها به سوی زلفهای معشوق صحبت میکند. شاعر به خود میگوید که در تاریکی شب، دلش به سمت زلفهای یار رفته و از این محبت و شور و شوق، احساس شادی و غم دارد. همچنین به شکایت از رقیبان و دوری معشوق اشاره میکند و به زیباییهایش میپردازد که حتی از دید زاهدان و عابدان نیز پنهان نمانده است. در نهایت از تاثیر غزلهای معشوق بر صوفیان میگوید که همه را به وجد آورده و به وجد و شوق آورده است.