شمارهٔ ۱۳۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در سر زنجیر زلف او دل دیوانه رفت
نکته زان لب شنید و جانب میخانه رفت
سرگذشتی گفتم از دل آتش جان شعله زد
گرم شد هنگامه خوابم بر سر افسانه رفت
آگه از سوز دل ما دل فروزانند و بس
شمع داند آنچه شبها بر سر پروانه رفت
بر خورد یک روز دانم عاشق از کشت مراد
اینچنین کز اشک او در خاک چندین دانه رفت
در دل ریشم خیال آن در زلف پیچ پیچ
راست مار گنج را ماند که در ویرانه رفت
جای تاریک است زلفت بی شعاع آینه
کس نمی بارد بر آن راه چو مو جز شانه رفت
برد دست آویز جان و سر چو رفت آنجا کمال
عاشق درویش هرجا رفت درویشانه رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه است. شاعر از زیبایی زلف معشوق و تأثیر آن بر دل و جانش سخن میگوید. او با اشاراتی به میخانه و دلدادگی، شور و شوق خود را در عشق و درد جدایی بازگو میکند. همچنین به آتش دل و غم عاشقی اشاره میکند و نشان میدهد که عشقش همچون شمعی در تاریکی میسوزد. شاعر با تصاویری از زلف و خیالات درونی، افتادگی و درویشی در عشق را توصیف میکند و در نهایت میگوید که عاشق در هر مکانی به نوعی درویشانه رفتار میکند.