شمارهٔ ۱۴۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
در گلستانها تماشائی به از روی تو نیست
در بهشت عدن جائی خوشتر از کوی تو نیست
بامدادان از پشیمانی بماند در خمار
هر که امروزش چو نرگس مستی از بوی تو نیست
همچو اشک زاهدان خواهند زد بر روی او
طاعت هر کس که محرابش ز ابروی تو نیست
ما به صد جان بوی آن زلف از صبا چون میخریم
چون به دست ما بهای یک سر موی تو نیست
دل گرفتارست در دام بلا مشکل تر آنک
حل این مشکل بجز در عقد گیسوی تو نیست
خون ما بی جوم ریزی و به فکر این خطا
چون سر زلفت سری هرگز به زانوی تو نیست
گفته ای خاک ره مانی وزان کمتر کمال
این چنین تعظیمها حد دعاگوی تو نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
مضمون این ابیات، عشق و علاقه عمیق شاعر به معشوقش است. شاعر میگوید که زیباییهای گلستانها و بهشت ارزشی در برابر زیباییهای معشوق او ندارند. او از حالتی دلباخته و پشیمان سخن میگوید که هیچ چیز نمیتواند جایگزین زیبایی و خوشبویی معشوقش شود. شاعر به دشواریهای عشق اشاره میکند و مشکلگشایی را تنها در عشق به او میبیند. او همچنین به نوعی وابستگی و فداکاری در عشق اشاره دارد و میگوید که تمام ارزشها و عبادات در مقایسه با عشق او کمارزش است.