شمارهٔ ۱۴۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل به از وصل رخت در جان تمنایی نیافت
دیده از دیدار تو خوشتر تماشایی نیافت
عقل در دور رخت چندان که هر جا کرد گشت
چون سر زلفت سری خالی ز سودایی نیافت
چون زمان وصل رویت بود نازک فرصتی
هیچ عاشق فرصت بوسیدن پایی نیافت
همچو نرگس مست عشق از صد قدح سرخوش نشد
تا سر خود زیر پای سرو بالایی نیافت
با خیالش آشنا شد دیدهٔ گریان و گفت
همچو این گوهر کسی در هیچ دریایی نیافت
دل چه داند زین میان چون از دهانش پی نبرد
کی کند فهم دقایق چون معمایی نیافت
یافت جانی خوشتر از جنت در او را کمال
لیکن از بسیاری بر خویش را جانی نیافت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر دربارهی عشق و آرزوی وصال است. شاعر بیان میکند که هیچ لذتی بالاتر از دیدار معشوق نیست و هیچ چیز نمیتواند جایگزین آن شود. عقل و دل در جستجوی معشوق هستند اما هیچ نتیجهای نمیگیرند و به نوعی در سردرگمی قرار دارند. شاعر به زیبایی و نازکی لحظات وصال اشاره میکند و میگوید که هیچ عاشق واقعی فرصتی برای بوسیدن پاهای معشوق نمییابد. در این میان، longing و حسرت نیز به چشم میخورد، زیرا هیچ گوهری به ارزش معشوقی که در دل دارد در هیچ جا پیدا نمیشود. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که لذت زندگی از وصال معشوق است، اما از آنجایی که این وصال محقق نمیشود، هیچ آرامشی ندارد.