نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۴۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

دل به یاد زلف او بر خویش پیچیدن گرفت

شمع دیدش در میان جمع و لرزیدن گرفت

دیده را گفتم مبین در روی خوبان خون گریست

لاجرم این جمله خونش از ره دیدن گرفت

شب خیال زلف او ناگاه در چشمم گذشت

اشکم از شادی روان بر روی غلطیدن گرفت

دی یکی در مجلس ما نصه آن ماه گفت

آفتاب از در در آمد نه بشنیدن گرفت

سالها بوسیدن پایش مراد دیده بود

آن نشد بوسیده لیکن دیده پوسیدن گرفت

آب حیوان نیست روزی همچو اسکندر کمال

خضر خطش چشمه را از سبزه پوشیدن گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر به یاد محبوب خود و زیبایی‌های او می‌پردازد. او از احساسات خود، از عشق و اشتیاقی که دارد، سخن می‌گوید. در میان جمع، چشمش به محبوب می‌افتد و از شوق و هیجان می‌لرزد. او به چشمانش می‌گوید که نباید به زیبایی‌ها نگاه کند، چون دلش را به درد می‌آورد. شب‌ها نیز در خیال محبوبش غرق می‌شود و از شادی اشک می‌ریزد. در مجلس، یکی از حاضران به زیبایی محبوب اشاره می‌کند و می‌گوید که آفتاب درخششی از او نمی‌تواند داشته باشد. شاعر سال‌ها آرزو داشته که پای محبوب را ببوسد، اما اکنون احساس می‌کند که تنها دیدن او برایش کافی نیست و این دیدن هم در حال نابودی است. در نهایت، او به این نکته توجه دارد که زندگی و خوشی‌هایش همچون آب حیات پایدار نیست.