شمارهٔ ۱۴۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل در طلبت حیات جان یافت
جان از تو بقای جاودان یافت
گم کرده نام و ننگ و هستی
تاجست ز نو نشان نشان یافت
در کنه تو خاطر بقین جوی
خود را عجمی تر از گمان یافت
عقل این قدر از حریم وصلت
دریافت که در نمی توان یافت
دریافت نرا هر آنکه خود را
سر بر در و رخ بر آستان یافت
طالب به دو دیده نقش او بست
مطلوب چو عین شد عیان یافت
در خاک طلب کمال شاباش
در جستی و صد هزار کان یافت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و طلب یاری میکند و بیان میکند که دل، در جستجوی معشوق، حیات و جان تازهای یافته است. او به دنبال شناخت و درک عمیق از معشوق است و از مراتب معنوی و بینظیر وجود او سخن میگوید. شاعر میگوید که عشق او را از نام و ننگ و حتی از هستی خود آزاد کرده و در جستجوی معشوق به رازهای درونی و جاودانگی میرسد. او تأکید میکند که عقل نیز در ارتباط با محبوب، محدودیتی دارد و هر کس که به این درک رسیده، خود را در درگاه معشوق میبیند. نهایتاً، شاعر به اهمیت جستجوی معنوی و زیباییهای نهفته در عشق اشاره میکند.