شمارهٔ ۱۵۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
دل ز زلف و خال خوبان نیره و آشفته است
خانه را چون دوست بانو لاجرم نارفته است
پرده از عارص فکندی راز ما شد آشکار
آب روشن هرگز از کس راز دل نهفته است
جز به پویت کی گشاید دل در آن بند در زلف
پی نسیمی در گلستانها گلی نشکفته است
پیش حسن پایدارت کان برون است از شمار
دور حسن مه در هفته دور گل یک هفته است
در فراق روی لبلی بر سر بالین ناز
کسی کجا دیدست مجنون را که لیلی خفته است
نیست در عاشق بدی جز عشق و میداند رقیب
گر به ما گفت پیش پار نیکو گفته است
وصف لعل یار کردم در جگر سوراخ شد
زیر لب گفتا کمال از عشق من در سفته است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر درباره عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید. دل او به خاطر زلف و خال معشوق آشفته است و او را به خانهاش نمیبرد. راز عشقش آشکار شده و هیچکس نمیتواند راز دلش را بفهمد. شاعر میگوید که تنها به خاطر معشوق است که دلش در بند است و به نسیم گلستان فکر میکند. همچنین به اهمیت و زیبایی معشوق در زندگیاش اشاره میکند و از فراق و غم دوری معشوق شکایت دارد. در نهایت، شاعر به این نکته میرسد که عشق و زیبایی تنها چیزهایی هستند که برای او باقی ماندهاند و از عشق میگوید که او را به کمال رسانده است.