شمارهٔ ۱۵۷ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دلم بدان که تو میخوانیش غلام خوش است
که نام بندگی اینها برای نام خوش است
همیشه خواهم و پیوسته داغ بند گیت
که پادشاهی و دولت علی الدوام خوش است
دگر به زلف تو خواهم ز جور غمزه گریخت
که دور فتنه توجه به سوی شام خوش است
خوش آمدست نشستن به زلف و حال ترا
بر همیشه مردم صیاد را به دام خوش است
به دور حسن رخت بایدم از آن لب کام
چو در اوان گل و لاله نقل و جام خوش است
خوش است از تو سلامی مرا در آخر عمر
چو نامه رفت با تمام و السلام خوش است
کمال حال دل و زلف تو خوش و بد گفت
که لف و نشر مشوش درین مقام خوش است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از عشق و زیبایی معشوق سخن میگوید و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او میگوید بندگی و خدمت به معشوق برایش خوشایند است و همواره خواهان عشق اوست. شاعر از زیبایی زلف معشوق و تأثیر آن بر دلش میگوید و به این نکته اشاره میکند که حتی در آخر عمر هم سلام از سوی معشوق برایش خوشحالکننده است. در نهایت، این شعر به رابطه عاشقانه و زیباییهای آن میپردازد.