شمارهٔ ۱۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو خود به گوش نیاری حدیث زاری ما
که در تو کار نکردست درد کاری ما
شنوده ام که گشودی زبان بدشنامم
عزیز من چه گشاید ترا ز خواری ما
گر ای نسیم شبی بگذری بر ان سر زلف
به گوش او برسان ذکر بی قراری ما
هزار بار به جان بار محنتت بردیم
به هیچ بر نگرفتی تو بردباری ما
اگر چه از دو جهان کرده ایم قطع امید
به لطف و رحمت تو هست امیدواری ما
سزد که ذیل کرم بر گناه ما پوشند
به روز حشر چو بینند شرمساری ما
کمال در سگ کویش علو همت بین
که عار آیدش از همدمی و یاری ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به میزان درد و رنجی که به خاطر عشقش تحمل کرده، میپردازد. او از محبوبش میخواهد که گوش به شکایتهای او بدهد و از بیتوجهی وی گلایه میکند. شاعر از اصطلاحاتی چون زاری و خواری استفاده میکند تا عمق اندوهش را نشان دهد. او به محبوبش میگوید که اگر لحظهای بر او بگذرد، باید بیقراری او را بشنود. با وجود اینکه از دنیا مأیوس شده، به رحمت و لطف محبوب امیدوار است. در نهایت، شاعر به مقام بلندِ عاشقانه و ارادت به محبوب اشاره میکند و میگوید که او به هیچ وجه از همراهی با محبوبش شرمنده نیست.