نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۷۳ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

زلف کمند افکنت اقلیم جان گرفت

با این کمند روی زمین می توان گرفت

ترکان چه سان به نیغ بگیرنده ملک را

چشمت به غمزه ملک دل ما چنان گرفت

خوبان همه ز شرم گرفتند روی خویش

پیش نو از نخست به آسمان گرفت

ای دل مترس از آنکه نگردی شکار یار

اینک ز غمزه نپر وز ابرو گمان گرفت

سر پیش او نهادم و نگرفت آن به هیچ

جان عزیز چون بنهادم روان گرفت

از لاغری گرفت به یک تک شبم رقیب

خندید بار و گفت که سگ استخوان گرفت

در باب عاشقی است حدیثی به زر کمال

هر نقش کز رخ نو بر آن آستان گرفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و تمنای دل است. شاعر با استفاده از تصویر زلف و کمند، به زیبایی و قدرت جذب عشق اشاره می‌کند. او از تاثیر چشمان معشوق بر دل و جانش سخن می‌گوید و بیان می‌کند که زیبایی‌ها باعث شرم عاشقان می‌شود. در ادامه، از ترس و نگرانی درباره شکار شدن توسط معشوق صحبت می‌کند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید می‌کند که هر نشانه‌ای از عشق و زیبایی در جایگاه معشوق، ارزشی خاص دارد. کل شعر به عمق احساسات عاشقانه و تاثیرات آن بر انسان می‌پردازد.