شمارهٔ ۱۷۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
زلف معشوق سرکش افتادست
عاشقان را به آن خوش افتادست
میکشم دامتش اگرچه بلاست
عاشق او بلاکش افتادست
دل به نکه رخ دل افروزان
چون کبابی بر آتش افتادست
دیده را از نظاره سیری نیست
لوح خوبی نقش افتادست
زلفت از باده و رشته جانم
از هوا در کشاکش افتادست
فئ زلف تو راست نتوان خواند
که سوادی مشوش افتادست
آدمیت مجر ز بار کمال
کان جفا جو پریوش افتادست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و ویژگیهای معشوق صحبت میکند. زلفهای سرکش معشوقی که عاشقان را مجذوب کرده، باعث درد و رنج عاشق میشود. دل عاشق در گیر و دار زیباییهای معشوق به شدت میسوزد و همواره چشمانش به دیدن او craving دارد. حتی با وجود بلا و سختی، عشق به معشوق ادامه دارد. شعر در نهایت به این نتیجه میرسد که آدمی که با زیباییهای کمال آشناست، نمیتواند از جفا و سختی معشوق فرار کند. به عبارت دیگر، در عشق و زیبایی، رنج و درد نیز وجود دارد.