شمارهٔ ۱۷۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)
سرو قدت روان لبت جان است
جان من این روان من آن است
حلقه حلقه اگر نه مست نواند
در گوش تو از چه غلطان است
یادگارم ز تیر غمزه تو
بر دل خسته داغ پیکان است
دیده در علم دید؛ درانی است
تا در کنار این معانی نه حد باران است
گفتمش مرغ زیرک است دلم
گفت صیاد نیز پردان است
گفتم این میم و هاست روی بتافت
بنگریدش که چون سخن دان است
عشق ما عبر خطت که نیست هنوز
سوز پیدا و دود پنهان است
ختم شد بر کمال لطف سخن
هرچه بعد از کمال نقصان است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و نقش عشق و معشوق میپردازد. شاعر از ویژگیهای معشوق خود سخن میگوید و احساسات عمیق خود را بیان میکند. او به تصویر کشیدن احساساتی چون شگفتی و دلتنگی، و همچنین به تضاد بین عشق و غم میپردازد. معشوق به عنوان منبع زندگی و عشق معرفی میشود، و در پایان اشاره میکند که هرچند عشق به کمال میرسد، اما پس از آن نواقصی نیز وجود دارد.