شمارهٔ ۱۸۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شادی نیافت هر که غم دلبری نداشت
در سر هوای مهر پری گستری نداشت
در حیرتم زآدمینی که به عمر خویش
سودای عشق روی پر پیکری نداشت
با ما سری به وصل در آور که گیسویت
در پا از آن فتاد که با ما سری نداشت
چون باد رفت کشتی عمرم بر آب چشم
اگر چه ثقیل بود ولی لنگری نداشت
و دل در سواد زلف تو گم کرد راه عقل
شب بود و او غریب مگر رهبری نداشت
از هر جهت کمال به سوی تو کرد روی
زیرا که چشم مرحمت از دیگری نداشت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بررسی عشق و غم ناشی از آن میپردازد. او میگوید کسی که دلبری ندارد، هرگز شاد نیست. عشق و محبت به کسی که زیبایی و مهربانی دارد، از ضروریات زندگی است. شاعر در حیرت است که چگونه برخی افراد در زندگیشان به دنبال عشق و زیبایی نمیگردند. او از معشوقهاش میخواهد که به او وصل شود، چرا که زیبایی و و جودش مورد نیاز اوست. عمر او همچون کشتیای بر آب، به سرعت میگذرد و بدون محبت و پیوند، به مقصد نمیرسد. شاعر در نهایت به این نکته میپردازد که تنها با محبت و توجه معشوق میتوان به کمال و آرامش رسید.