شمارهٔ ۱۸۲ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
سگ کویش به من دربند باری است
عزیزی را سر و سودای خواری است
مرا هست از سگش هم چشم باری
گدا را آرزوی شهر یاری است
چو آید در حریم دل خیالش
بر آن در کار دیده برده داری است
لبش خواهم سپرد اکنون به دندان
که راه و رسم عاشق جان سپاری است
به پای سرو و گل از لطف سیرت
هنوز آب روان در شرمساری است
اگر صد پیرهن در گل بپوشند
به دور روی نو از حسن عاری است
کمال ار سر در آرد با نو آن زلف
مخور بازی که آن از شانه کاری است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به نوعی احساسات عاشقانه و دغدغههای انسانی را به تصویر میکشد. شاعر به احساسی که از چشمان محبوبش به دست میآورد، اشاره میکند و بر این نکته تأکید دارد که عشق و آرزوها همواره در زندگی انسانها حضور دارند. او به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و بیان میکند که حتی اگر ظاهری زیبا داشته باشد، بدون ویژگیهای درونی (حسن) ارزش چندانی نخواهد داشت. در نهایت، شاعر به بازیهای ظاهری و فریبنده دنیا نیز انتقاد میکند و به اهمیت ماهیت واقعی عشق و وفاداری اشاره مینماید.