نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۸۵ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)

شوخ چشمی خان و مان ما به یغما برد و رفت

دید عقل و دل بر ما هر دو یکجا برد و رفت

بر سر ما خاکیان از غیب آمد ناگهی

همچو جان تنها و هوش از جمله تنها برد و رفت

خواستم زلفش گرفتن از سر دیوانگی

او زما دیوانه تر زنجیر در پا برد و رفت

در درون آمد خیال روی او شد عقل و هوش

بود دزدی با چراغ انواع کالا برد و رفت

مردم نظارگی را اشکم از هر مو ربود

هرچه میدیدم به ساحل موج دریا برد و رفت

عاشقی روزی به صف واعظ ما پا نهاد

یک به یک انگشت های پاش سرما برد و رفت

تا نشاند بر قد و بالاش نقد خود کمال

جان علوی را ز پستی سوی بالا برد و رفت

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان حالات عاشقانه و تجربه‌های عاطفی شاعر می‌پردازد. شاعر به تأثیرات شدید عشق و جذابیت معشوق بر عقل و احساسات خودش اشاره می‌کند. او از دیوانگی و شیفتگی‌اش برای گرفتن زلف معشوق سخن می‌گوید و احساس می‌کند که حتی عقل و هوش خود را نیز در این مسیر از دست داده است. در ادامه، او به وصف لحظه‌های دردناک و رنج‌آور عشق می‌پردازد و می‌گوید که هر چه را در اطرافش می‌بیند، به خاطر عشق، از دست می‌دهد. در نهایت، شاعر عشق را به عنوان عاملی باارزش و با قدرت بالا توصیف می‌کند که انسان را از پستی‌ها و محدودیت‌ها به سوی کمال و تعالی می‌برد.