نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۹۷ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)

عشق آئین پارسایان نیست

سلطنت رسم بینوایان نیست

می به صوفی مده که آن صافی

در خور حال هی صفایان نیست

مگر آن دل که برقرار خودست

واقف از حال بیقراران نیست

یار بیگانه شد چنان امروز

کش دگر بار آشنایان نیست

آنکه مشغول نعمت و نازست

هیچش اندوه بینوایان نیست

دولت وصل خواستم گفتند

سلطنت در خور گدایان نیست

رهبران چون کمال این ره را

سالها رفته اند و پایان نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مشکل و درد عشق و ارتباط آن با دنیا و معانی عمیق می‌پردازد. شاعر بیان می‌کند که عشق، مخصوص انسان‌های پارسا نیست و سلطنت و خوشی تنها به بی‌نوایان تعلق دارد. او خاطرنشان می‌کند که نوشیدن می (نماد لذت و شادی) برای صوفیان و روحانیون مناسب نیست. تنها دل‌هایی که در حالت ثبات هستند قادر به درک حال بی‌قراری دیگرانند. او همچنین به عدم ارتباط بین عاشقان و آشنایان اشاره می‌کند و می‌گوید که کسانی که در نعمت و شادی غرقند، از درد و رنج دیگران بی‌خبرند. در پایان، شاعر به دشواری‌های مسیر عشق اشاره می‌کند و بیان می‌کند که رهبران این راه سال‌ها در این مسیر بوده‌اند و هنوز پایانی برای آن نیست.