شمارهٔ ۱۹۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
عشق تو و نوبه آبگینه و سنگ است
نام نکو در ره نو موجب ننگ است
تا به من الفت است از همه دورم
تا بتوام آشتی است با همه جنگ است
بانگ سگش میرسد ز گوشه آن بام
مطرب مجلس چه جای نغمه چنگ است
سرخی اشکم چو دید و زردی رخسار
گفت که در عشق ما هنوز دو رنگ است
تیره چه باشم چو زلف او دهدم دست
ک ای نفس واپسین چه جای درنگ است
از خط رخسار بار چهره مقصود مقصد
دیر توان دید چون بر آئینه رنگ است
ارباب جهد بی خطری نیست
کام دل طالبان به کام نهنگ است
بخت و سعادت زند به دامن او چنگ
ناری از آن زلف هر که را که به جنگ است
در صفت زلف او کمال چه پیچی
وصف دهانش بکن که قافیه ننگ است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بررسی پیچیدگیهای عشق و روابط انسانی میپردازد. شاعر از تضادهای عشق مانند آبگینه و سنگ، و زیبایی و زشتی صحبت میکند. او بیان میکند که عشقش باعث دوریاش از دیگران شده و در دلش جنگ و صلح همزمان وجود دارد. با اشاره به تأثیر عشق بر احساسات، او از غم و شادی ناشی از عشق میگوید و به زیبایی و پیچیدگی معشوق خود اشاره میکند. همچنین به ناامیدی و خطرهایی که در عشق وجود دارد، و به لزوم تلاش برای رسیدن به عشق واقعی اشاره میکند. در نهایت، شاعر نسبت به زیبا بودن و خاص بودن ویژگیهای معشوقش تأکید میکند.