شمارهٔ ۲۰۶ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
غارت چشم تو ما را مفلس و بیچاره ساخت
مؤمنانرا کافری از خان و مان آواره ساخت
از لب شیرین تراش بوس کردی کوه کن
گر توانستی دل بی رحم او را چاره ساخت
هر چه خورد آن نوش لب خون دل فرهاد بود
حوض شیرش چون زچشم خون فشان فراره ساخت
واعظ گریان چه می سازند مردم منبرت
طفلی و در گریه می باید ترا گهواره ساخت
صوفیان را زد به محراب آتش و پشمینه سوخت
آنکه آن طاق دو ابروبست و آن رخساره ساخت
از تماشای تو بی معنی است منع عاشقان
چون مصور صورت خوب از پی نظاره ساخت
شد حمایل بکشی در گردنش دست کمال
آن حمایل را ز غیرت خواستم سی پاره ساخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این verses به غم و رنجی که از عشق و زیبایی معشوق احساس میکند، اشاره میکند. از غارت چشم معشوق، مؤمنان و عاشقان دچار آوارگی و بیخانمانی میشوند. او از بوسهای که بر لب شیرین معشوق زده، یاد میکند و میگویند که اگر کسی بتواند دل بیرحم او را خوشحال کند، کار بزرگی انجام داده است. همچنین، به سختیهایی که عارفان و صوفیان برای رسیدن به عشق میکشند، اشاره شده و سرانجام با بیمعنا بودن منع عاشقان از تماشای معشوق صحبت میکند. شاعر در نهایت، به زیباییهای معشوق و اثراتی که بر عاشقان میگذارد، میپردازد.