شمارهٔ ۲۱۱ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
کدام دل که ز عشق تو پای در گل نیست
چه جور کز تو بر آشفتگان بیدل نیست
بفرقت توام از زندگی ملال گرفت
که بی وصال تو از عمر هیچ حاصل نیست
حقیقت است که دارد طبیعت حیوان
کسی که روی تو دید و بطبع مایل نیست
نرفت سیل سرشکم ز آستان تو دور
که رفتن از در دولت طریق سایل نیست
ترا که عقل تمام است ناصحا باری
چرا نصیحت شخصی کنی که عاقل نیست
کمال حسن نرا بر تو چون کنده روشن
که هیچ آینه با آن جبین مقابل نیست
بغایتی برسید اتصال من با دوست
که جز کمال کسی در میانه حایل نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به تبیین عشق و دلبستگی شاعر به معشوق میپردازد. شاعر به شدت تحت تأثیر عشق و زیبایی معشوق قرار دارد و اعتراف میکند که زندگی بدون او ملالآور است. او بر این باور است که کسی که به معشوق نگاه کند و به او تمایل نداشته باشد، غیرطبیعی است. شعر همچنین به عمق احساسات و پیوند عاطفی قویای که میان او و معشوقش وجود دارد، اشاره میکند و اعتراف میکند که هیچ چیز نمیتواند این ارتباط را قطع کند. در نهایت، شاعر به زیبایی و کمال معشوق اشاره میکند و آن را بینظیر میداند.