نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۵ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

گر یار طبیب درد من نیست

دردا که امید زیستن نیست

بیمار را به تندرستی

جز ناله درون پیرهن نیست

هر سر که برید از در یار

ماند به سری که بریدن نیست

رویت همه با چراغ جستم

شمع به هیچ انجمن نیست

ماند به تو غنچه این قدر هست

کو را سخن و نرا دهن نیست

توبه ز نو بود بت شکستم

مؤمن نبود که بت شکن نیست

عالم سخن کمال بگرفت

امروز جز این سخن سخن نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این بیت‌ها از شاعر و عارف بزرگ ایرانی، حافظ شیرازی، حاکی از درد و ناامیدی است. او حسرت می‌خورد که اگر محبوبش درمان درد او نیست، زندگی دیگر معنایی ندارد. بیمار درونش را جز ناله‌ای در خود نمی‌بیند و احساس می‌کند که سرنوشتش به یار پیوند خورده است. جستجو برای دیدن یار به سختی می‌انجامد و از روشنایی به ناامیدی می‌رسد. او همچنین از شکستن بت‌های عشق و توبه‌اش سخن می‌گوید، اما درک می‌کند که این درد و ناامیدی همچنان باقی‌است. نهایتاً، سخن‌هایش در کمال به جایی رسیده که جز این احساس عمیق، حرف دیگری برای گفتن ندارد.