نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۶ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گر یار مرا با من مسکین نظری نیست

ما را گله از بخت خود است از دگری نیست

اندیشه ز سر نیست که شد در سر کارش

اندیشه از آن است که با ماش سری نیست

دی بر اثر او رمقی داشتم از جان

و امروز چنانم که از هم اثری نیست

گفتنی پی هر نیرگی ای روشنی ای هست

چون است که هرگز شب ما را سحری نیست

هر شربت راحت که رسیده از کف خوبان

بی چاشنی غصه و خون جگری نیست

مادام که جان ساکن منزلگه خاک است

دلرا ز سر کوی تو رای سفری نیست

زنهار کمال ار گذری بر سر کویش

از سر گذر اول که ازینت گذری نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان غم و درد دل عاشق می‌پردازد که از بی‌توجهی یار خود رنج می‌برد. شاعر می‌گوید که اگر یار به او توجهی نداشته باشد، دلیل ناراحتی‌اش بخت بد خود است و نه چیز دیگری. او اشاره می‌کند که در گذشته از عشق یار انرژی و انگیزه‌ای داشت، اما اکنون تنها حسرت بر جا مانده است. همچنین، از شربت راحتی سخن می‌گوید که بدون غصه و درد وجود ندارد. شاعر تأکید می‌کند که تا زمانی که زندگی در خاک است، دلش نمی‌تواند از یاد یار آزاد شود و به سفری برود. در پایان، از اهمیت توجه به کمال یار و گذر از کنار او سخن می‌گوید و یادآور می‌شود که این فرصت‌ها در زندگی تکرار نمی‌شوند.