نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۲۸ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گفتی از آن ماست دلت جان از آن کیست

اینجا نگر که داغ که آنجا نشان کیست

تن خاک شد بر آن در و هرگز به کوی تو

یک شب سگی نگفت که این استخوان کیست

باری مرا به حسرت درد نو سوخت جان

کا درد بی دوای نو درمان جان کیست

نرسم که رفت بوس ز شادی شوی هلاک

ای جان ز لب مپرس که این آستان کیست

گفتم به جان غم تو بخواهم خرید گفت

ای مفلس زبان زده بنگر زبان کیست

دشنام میدهی و میدانی اینقدر

کاین راحتم بگوش رسد از زبان کیست

هر لحظه پرسیم که تو زآن کینی کمال

آری همین قدر نشناسی که زآن کیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر در جستجوی معشوق خود است و از درد و غم ناشی از دوری او سخن می‌گوید. او به پرسش‌هایی درباره هویت و وجود معشوق می‌پردازد و از احساسات عمیق خود در مواجهه با بی‌خبری و تنهایی سخن می‌گوید. شاعر به شدت تحت تأثیر عشق و غم ناشی از آن قرار دارد و به وضوح می‌تواند حسرت و yearning خود را در مصائب زندگی و روابط انسانی به تصویر بکشد. هر پرسشی که مطرح می‌کند، به نوعی تجلی حس عمیق او از بی‌خبری و تلاش برای شناخت معشوق است. در نهایت، شاعر از ناسازگاری عشق و غم، و فقر عاطفی خود نیز سخن می‌گوید.