نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۳۳ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گل لاف ن با رخ آن سرو قد زد است

باد صباش نیک بزن گو که به زده است

زد پای بر سرم شدم از خود چو آن بدید

در خنده رفت و گفت که بختش لگد زده است

این دل به عاشقی نه از امروز شد علم

کوس محبت ز ازل تا ابد زده است

باید حکیم را سوی بیمار خانه برد

گر در زمان حسن تو لاف از خرد زده است

زاهد چو آه حسرت و ما باده می کشیم

سنگی که زد به شیشه ما از حسد زده است

باشد به دور چشم تو از حد برون خطا

هرمست را که تحتسب شهر حد زده است

آن شب که رفت و پای سگش بوسه زد کمال

تا روز بوسه ها به کف پای خود زده است

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به بیان احساسات عاشقانه و تأثیر زیبایی معشوق بر شاعر پرداخته است. شاعر از عشق و جنون ناشی از آن صحبت می‌کند و بیان می‌کند که این عشق از زمان‌های دور وجود داشته و پیامدهای عمیق و گاهی دردناک دارد. با استفاده از تشبیه‌ها و تمثیل‌ها، شاعر به ناتوانی در مقابل زیبایی معشوق اشاره می‌کند و حسرت و شیدایی را به تصویر می‌کشد. در نهایت، شاعر به بوسه‌هایی اشاره می‌کند که نماد عشق و نزدیکی به معشوق هستند.