شمارهٔ ۲۲۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گفتی از پیشم برو بگذر ز جان گفتی و رفتی
قصه کوته تر بمیرهای ناتوان گفتی و رفت
گوئیم هر دم سگ کو گویمت با خاک راه
این چنین گر حیف باشد آنچنان گفتی و رفت
دی شنیدم کز گدایان درت خواندی مرا
این چه تعظیم است خاک آستان گفتی و رفت
ای صبا وقتی که پیغامی بما آری ز دوست
گر ندانی نام او نامهربان گفتی و رفت
سوی ما تا چند اشارتهای پنهان با رقیب
این پریشان را ز جمع ما بران گفتی و رفت
ماجرای ما چو خواهی باز گفت ای آب چشم
پس چرا میایستی چندین روان گفتی و رفت
گر به جان گویند نتوان شد سوی جانان کمال
سهل باشد این حکایت ترک جان گفتی و رفت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به جدایی و فراق معشوق اشاره میکند. او احساس درد و ناامیدی را از برخورد معشوق که با بیتوجهی و سخنان ناامیدکنندهاش او را ترک کرده، بیان میکند. شاعر در توصیف احساسات خود میگوید که معشوق با سخنانش او را میشکند و در عین حال به یادآوری عاشقانی که در فراق معشوق دچار رنج میشوند، میپردازد. او همچنین از امید و انتظار به پیغام از جانب معشوق صحبت میکند و در عجب است که چرا هیچ خبری از او نمیرسد. در نهایت، شاعر میپرسد که آیا واقعاً باید جان خود را برای عشق فدای کند یا اینکه این درد نباید اینقدر باشد.