شمارهٔ ۲۳۸ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
اب تو نقل حیاتم به کام جان انداخت
به خنده نمکین شور در جهان انداخت
گرفت روی زمین را به غمزهای آنگاه
کمند زلف سوی ماه آسمان انداخت
چو دل برفت در آن زلف، غمزه زد تیرش
ز ساحریست به شب تیر پر نشان انداخت
به پسته دهنت جز سخن نمی گنجد
شکر به مغلطه خود را در آن میان انداخت
و چرا ز خوان جمالت نصیب من نرسید
خط تو کاین همه سبزی بروی خوان انداخت
بوقت بوس برد خجلت از گرانی خوبش
سری که سابه بر آن خاک آستان انداخت
کمال بر قدمت سر چگونه اندازد
ز دور هم نظری چون نمی توان انداخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به زیبایی و جذابیت عشق و محبوب میپردازد. شاعر از تاثیرات دل انگیز و سحرآمیز محبوبش بر زندگیاش میگوید و به توصیف زیباییهای ظاهری و باطنی او میپردازد. او از حسرت و تاسف خود به خاطر دوری از محبوب سخن میگوید و اشاره دارد که هرچند زیبایی او باعث خجالتش میشود، اما نمیتواند از آن دل بکند. در نهایت، شاعر به شکوه و عظمت محبوب خود اشاره کرده و میگوید که چگونه کمال و زیبایی او قابل مقایسه نیست و تنها با یک نگاه میتوان از دور درک کرد.