شمارهٔ ۲۴ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن (رمل مثمن مشکول)
چه رها کنی به شوخی سر زلف دلربا را
که ازو بهم برآری همه وقت حلقه ها را
به دوصد ادب برآن در چو خطاست برگذشتن
حرکات نامناسب ز چه رو بود صبا را
نشود ز گرد فتنه سر کوی دوست خالی
بدو زلف اگر بروبد همه عمر خاک پا را
شب و روز غیر دردی نخورم بر آستانت
که دوای خوبرویان نرسد من گدا را
چه دهی دلم که بخشم ز بلای خود امانت
به عطا مکن حوالت به بلا سپار ما را
چو بدست خویش تیغم بزنی دمی رها کن
که ز ساعدت بگیرم به حواله خون بها را
مدهید گو طبیبان به کمال مرهم جان
چو سپرد جان به جانان چه کند دگر دوا را
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
غزل درباره عشق و دلتنگی صحبت میکند. شاعر به توصیف زیباییهای محبوبش میپردازد و از مشکلاتی که در عشق دارد گلایه میکند. او به شوخی اشاره میکند که چرا باید زلف محبوبش را رها کند، در حالی که هر لحظه عاشقاش حلقههای عشق را حس میکند. شاعر از ستمهای زمانه و حوادثی که در دل عشق ایجاد میشود، مینالد و میگوید که حتی در کوی دوست، نباید فضایی خالی از عشق وجود داشته باشد. او به شدت نیازمند محبت محبوب است و باور دارد که هیچ درمانی برای درد عشق جز خود محبوب نیست. شاعر از محبوب میخواهد که در درد و بلایی که بر دلش است، توجه بیشتری داشته باشد و خواهان رهایی از عذابهای عشق است. در نهایت، میگوید اگر جانش را به محبوب سپرده، دیگر نیازی به درمان برای جان ندارد.