شمارهٔ ۲۴۹ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
مرا از چشم تو نازی نیاز است
به نازی کش مرا چندین چه ناز است
دلم بنواز یعنی سوز و بگداز
که دل مسکین غمت مسکین نواز است
رخت دارند و خط بیچارگان دوست
که این بیچاره سوز آن چاره ساز است
مده گو لب چو زلف آمد به دستم
که گر روزش نبوسم شب دراز است
لبش نرم گدازد از دم من
که آه سینه سوزم جان گداز است
به رویش واعظا شد سجده واجب
سخن کوتاه کن وقت نماز است
کمال از زلف او بونی نیابی
گرت از صد سر و جان احتراز است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت چشم محبوبش اشاره میکند و از احساسات عمیق خود نسبت به او سخن میگوید. او میخواهد محبوبش با ناز و کرشمههایش، دل او را نوازش کند و در عین حال، غم و درد ناشی از فراق را توصیف میکند. شاعر از عشق و آرزوهایش میگوید و به طرف مقابل تأکید میکند که عشقش نیاز به ناز و نوازش دارد. در پایان، شاعر به تأثیر زلف و زیبایی محبوب اشاره میکند و به اهمیت آن در زندگی و احساساتش پرداخته است.