نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۵۲ کمال خجندی

کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

مرا دلیست که جز با غم تو سرخَوش نیست

ترا سری که سر این دلِ جفاکش نیست

ز طره‌های تو تنها نه من پریشانم

کدام دل که به سودای آن مشوش نیست

به چشم نرگس مست ارچه شیوه‌ای دارد

ولی مدام چو چشم خوش تو سرخَوش نیست

خلیل ماست خیال تو روز و شب زآنست

کش احتراز ز درد دل پر آتش نیست

از حال تیرهٔ من ناصح از کجا داند

چو او مقیّد آن بند زلف سرکش نیست

نه آدمی است که حیوان مطلقش خوانند

گرش تعلق بابی بدان پریوش نیست

ترا ز دلق مرقع چه حاصل است کمال

گرت صراحی و جام مدام در کش نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و غم است. شاعر بیان می‌کند که تنها با غم معشوقش احساس خوشحالی می‌کند و دلش بدون او آرامش ندارد. او به زیبایی‌های معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ دلی در آرزوی او ناراحت نیست. شاعر از دردهایی که در دل دارد صحبت می‌کند و می‌پرسد که چگونه دیگران از حال او خبر دارند در حالی که خودشان گرفتار زلف‌های معشوق هستند. در نهایت، او به این نکته اشاره می‌کند که در عشق حقیقی، زیبایی و کمال اهمیت دارد و چیزهای بی‌ارزش نمی‌توانند جایگزین عشق واقعی شوند.