شمارهٔ ۲۵۳ کمال خجندی
کمال خجندی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
مرا که ساغر چشم از غم تو پر خون است
چه جای ساقی و جام و شراب گلگون است
حکایت تو به تفسیر شرح نتوان کرد
که جور و محنت خوبان ز وصف بیرون است
به لب رسید مرا از غم تو جان هرگز
از راه لطف نپرسی که حال تو چون است
چه اعتبار به عهد تو حسن لیلی را
که زیر هرخم زلفت هزار مجنون است
چو جان من به لب آمد رقیب را چه خبر
که من غریقم و او بر کنار جیجون است
بر آن شمایل موزون چگونه دل نرود
علی الخصوص کسی را که طبع موزون است
خوشست اگر به حدیث کمال داری گوش
لطافت سخنانش چو در مکنون است
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از غم عشق و درد ناشی از آن میگوید. او بیان میکند که حالش به اندازهای بد است که نیازی به شراب و ساقی ندارد. توصیف غم عشق او فراتر از کلمات است و هرگونه توضیحی در مورد آن دشوار است. او همچنین به تعهدات عشق اشاره میکند و میگوید که وفاداری لیلی هیچ اعتباری ندارد، چراکه در زیر هر زلفی زیبایی، هزار مجنون وجود دارد. شاعر از غم و رنج خود مینالد و میگوید هیچکس حال او را نمیداند. در پایان به زیبایی و لطافت کلام عاشقانه اشاره کرده و میگوید که گوش دادن به سخنان زیبا خوشایند است.